...این پست ثابت است برای خواندن اشعار پایین صفحه بروید...

(( به وبلاگ انجمن ادبی فرخی شهرستان بروجن خوش آمدید ))

سلام به همه ی دوستان و هم میهنان و شاعران  و شعر دوستان عزیز

انجمن ادبی فرخی با حدود هفتاد سال قدمت و شاعر پروری همواره یکی از قطب های شعری کشوربوده و هست که متاسفانه به دلیل دور بودن از مرکزیت فضاهای شعری تا حدودی ناشناخته مانده است و گاه از هر گوشه ای یکی از این پرورش یافته ها و نخبه ها در کشور خودنمایی می کند این وبلاگ قصد دارد کارهای اخیر بچه های جوان انجمن ادبی فرخی را به نقد و مباحثه بگذارد که هم در شناخت و باروری استعداد های قوی این خطه کمکی هر چند کوچک باشد و هم باعث ارتباط این دوستان با شاعران دیگر مناطق کشور باشد.فرخی نام یکی از شاعران قدیم بروجن است که سعی می کنم در موردش در آینده مطلب مفصلی را برای دوستان بگذاریم .


 جلسات این انجمن چهارشنبه ها بین ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر واقع در بلوار بوعلی فرهنگسرای بروجن برگزار می گردد.

شعر هفته ی سی و هشتم

آن روز ها رفتند، آن شب های پر نورم

آن دلخوشی ها، شعرها، شب های پر شورم

باید فراموشم کنند آواز های خوش

دیگر نه شورم نه همایونم نه ماهورم

باید فراموشم کنند و برنگرداند

دلتنگی نت هام، من را پای سنتورم

یک جای کار سرنوشتم باز می لنگد

حس می کنم این روزها در چنگ تیمورم

دیگر نه آن صیاد خوشبختم ای اقیانوس

دیگر نه ماهی هات می افتند در تورم

مامور مرگ آرزوهای خودم هستم

معذور کن ای زندگی من را که مأمورم  

 

 

"مرجان بیگی فر"

 

شعر هفته سی و هفتم




باید که این خون گریه هایم بی اثر باشد
وقتی خدا از بنده هایش بی خبر باشد 

باید برای دلخوشی هم منتظر باشم
حتی اگر این دلخوشی ها مختصر باشد

دیشب برای چشم خیسم آیه ای آمد
این چشم ها باید از این پس خیس تر باشد

مثل درخت عمری محبت کرده ام اما 
می ترسم از این که جواب من تبر باشد 

حال و هوایم را فقط یک شهر می فهمد
شهری که از متروکه هم متروکه تر باشد

حتی به طرح سایه اش هم دل نمی بندد
انگار می ترسد که او هم رهگذر باشد


"سارا چاهیان بروجنی"

شعر هفته سی و ششم

تا مبادا دین و دل را گم کنم با یک نگاه
به خدا از شرِّ چشمت برده ام عمری پناه

سربه زیری پیشه کردم بیشتر از هر کسی
تا نیفتم با نگاه تو به دام اشتباه

چون پذیرفتم که راه عشق یا افسانه است
یا دروغی محض، مثل رنگ دریا، نور ماه

با سماجت میزنی سرباز از اینکه بشنوی
عشقِ بی بی، بازی سرگرمی است از دید شاه

کاش این در صفحه ی شطرنج می شد باورت
شاه گاهی می شود مات رخ و چشم سیاه

به خدا بردم پناه از تو ولی بیهوده بود
آن قدر از عشق گفتی و غزل خواندی که آه
...

 

 

 

"سارا چاهیان بروجنی"


شعر هفته سی و پنجم



هم خرابی چشم بیدارم ز خواب انداخته
هم مرا چون اشک از آن چشم خراب انداخته

تا سواد نوخطی درسی به دل آموخته
از سرم سودای هر درس و کتاب انداخته

چشمه ی نوشش ز کام تشنه پنهان می کند
آن که این دلداده در دام سراب انداخته

گوئیا در دل ندارد ترس از روز حساب
او که تیر غمزه بر دل بی حساب انداخته

راه باریک است و این پر پیچ و تاب همچو موی
روز و شب در فکر رهرو پیچ و تاب انداخته

غوطه ور در جام خون بینم سیاه چشم را
صوفیی انگار دلقی در شراب انداخته

مهر در شبگیر و گرم از سردی سنگین دو چشم
پای دل را در ره عشق از شتاب انداخته

احمدی دستی که هرگز گل نچید از شاخ عشق
گوهر عمر از سبکباری در آب انداخته


محمود احمدی بروجنی

حیدر آقا رفت ...

من خود  به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

حیدرعلی طالب پور پدر شعر محلی بروجنی در گذشت...

جمعه 19 مهرماه سال 1392 شمسی روزی که جامعه ی ادبی بروجن بر جامه ی 

تقویم خود  نگاشت ... حیدر آقا بزرگ مردی از تبار حافظانه ی شعر بود

که از اقبال بلند ما، حضورش گرچه اندک ولی معاصر با لحظه هایی از عمرمان گذشت





دانشسرا بی تو عزادار است و دیگر
اسمش شده ماتم سرای شهر حیدر

"اَمروز زدس یک قُلف صد من سر دِلُم غم"
این جمله را حس می کنم صد بار بهتر

وقتی که می آید به یادم روز مرگت
وقتی که چشمان بروجن می شود تر

مثل عقابی بر فراز شعر این شهر
قله نشین قاف بودی و زدی پر

یک بار دیگر به عقب برگرد و از خاک
یک فالگوش و یک بغل حافظ بیاور


سارا چاهیان



هجوم درد و بهت و سایه و سنگینی دیوار
پر از بغضم " زدن یک قلف صد من سر دلم" انگار

کلاه پشمی و یک پیرمرد و یک بغل حافظ
شبیهت عصر جمعه رد شد از این کوچه و بازار

صدای گامهایت دور شد از انجمن دیگر
بگو کابوس می بینیم، محکم تر قدم بردار

ته این راهرو نبض عصایی که نخواهد زد
تو را در خاطرات بعد از اینم می کنم تکرار

تو را هر چارشنبه پشت یک تصویر خواهم دید
تو را در قاب عکسی سرد و ساکت روی این دیوار

به آتش می کشی شهری و سمت قاف می کوچی
از این تابوت برخیز و سر از این شانه ها بردار 


راضیه صابریان


 

هر بار که یادت میفتادم ، هر بار که می دیدمت از دور

دلشوره بر جانم میفتاد و دل ناگرانت می شدم بدجور !

تو سرو بودی ، سرو سبزی که ، از نارون ها سایه ات کم شد

پاییز آمد سایه ها را چید ، پاییز آمد آنقدَر مغرور ...

حالا صدای شعر خواندن هات ، پیچیده توی خانه ام هر روز

آه...این نوار از درد می پیچد ... هی جامه بر تن می درد سنتور

با « فال گوش » ات زندگی کردم ، « قله نشین قاف » یعنی تو

ای شعر تو هم لهجه ی باران ! زخم اش شبیه زخمه ی ماهور !

لبخند تلخ شعرهایت را ، حل می کنم در چای با گریه

بعد از تو شعرم از دهان افتاد ، دارد قلم هی می زند هاشور

حالا بروجن سرد و افسرده ست ، این کوچه بی تو واقعا مرده ست

این انجمن غمگین و سرخورده ست ، این انجمن تاریک و سوت و کور ...

حالا تو رفتی و شدی اینجا ، حسن ختام شعرخوانی ها

وقتی که می خوانند مجری ها ، یک فاتحه ... استاد طالب پور ! ...


مریم آرام


 

بی تفاوت رد شدم یک عمر از اشعار تو

بچگی کردم، بزرگا! سال ها در کار تو

دیر فهمیدم که بودی وقتی از آن روزها

سهم من شد حال و روز خسته و بیمار تو

سال ها بودی، نمیدیدم تو را دور و برم

حال محرومم چه بیرحمانه از دیدار تو

نیستی دیگر بشینی زیر سایه در چمن

بی تو باید بگذرم هر بار از بلوار تو*

یک بروجن شعر باقی مانده است از دفترت

آه حالا این من و این مخزن الاسرار تو

" امروز اِنگاری زدن یک قلفی صد من سر دِلُم"*

کاشکی بهتر کند حال مرا اشعار تو


مرجان بیگی فر

شعر هفته ی سی و چهارم

وقتی تب نامردمی ها، درجان آدم ها زیاد است

"سهراب"های زخم خورده، بردوش "رستم" ها زیاد است

وقتی برای لقمه ای نان، یک مرد آدم می فروشد

نامرد رو می گیرد و درد، از تاب آدم ها زیاد است!

وقتی برای زخم "سهراب" ،"کاووس" مرهم می نویسد

خونگریه ی "تهمینه" حقّ و ،اندوه و ماتم ها زیاد است!

از سرنوشت چشم هاشان ،آئینه را کم می نویسند

اما برای این جماعت ،حتی همین کم ها زیاد است!

بر گردن سرو و سپیدار، دیدند زخم چوبه دار

بستند محکم چشم ها را گفتند: مرهم ها زیاد است!

دیدند با تیغ توهم، اندیشه ها را سر بریدند

گفتند: تقدیر است اینجا، حکم مسلم ها زیاد است!

آخر چرا باید بمیرد، یک بینوا از بینوایی؟

وقتی بساط اعتقاد و،نذر محرم ها زیاد است!



زهرا احسانی

شعر هفته ی سی و سوم

دوستانی که لطف می کنند و تشریف میارن کامنت بگذارن و نظرشون رو بگن

که باعث دلگرمی بچه های انجمن شود :


که ام؟ سؤال غریبی که از جواب گریزان

چه ام؟ شکسته سبویی که از سراب گریزان

ز لحظه های گزنده، ز حجم خویش به رنجم

چنان چکاوک ترسان که از عقاب گریزان

به شوق و بیم نشستم، به پای گفت و شنیدت

شبیه عصمت شیطان که از شهاب گریزان

دو مشک روشنی صبح، به دوش برده ام عمری

میان این همه جغدِ از آفتاب گریزان

من از شراب ندارم ابای خانه خرابی

به رغم خانه خرابان از شراب گریزان

میان بود و نبودم، اسیر بحر وجودم

حبابم و همه عمرم ز سطح آب گریزان

سراغ چشم مرا از شب و ستاره بپرسید

که هست دیده مستم ز دست خواب گریزان...




(ابوالفضل سپاهی بروجنی)


شعر هفته ی سی و دوم

ماهور کوک حنجره ات کن دگر بخوان

برخیز و ناله سر کن و مرغ سحر بخوان

از نسلهای تازه ی این روزگار پیر

از دردهای کهنه ی نوع بشر بخوان

پیمانه ای ز خون جگر را بنوش و بعد

با داغ تازه و نفس تازه تر بخوان

از نبض پرده های ستاری که باکره است

از ضربهای مضطرب دربه در بخوان

آواز غصه آور اگر ته کشیده است

غمهای بینهایت من را ببر بخوان

ثابت شده است علت بغض خدا منم!

بهر خدا که شرح مرا مختصر  بخوان!



مرضیه رزازی بروجنی



شعر هفته ی سی و یکم


این روزهاشبیه شماهادلم خوش است
برگشته ام دوباره به اینجا،دلم خوش است

اینجا بروجن است و زمستان همیشگی
یک کوه بهمنم ک به سرما دلم خوش است

ازمن اگرچه فرصت بازی گرفته شد
بیرون گودم و به تماشا دلم خوش است

من زنده رود جان به لبی ک به باتلاق
می ریزم و هنوز به دریادلم خوش است

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن
من شاعرم فقط به همین ها دلم خوش است

زندانیم میان غزل های گوشه گیر
از "منزوی "بریده به "نیما" دلم خوش است

من یک گلایلم،که در این سرزمین شوم
من یک گلایلم که،به" یغما " دلم خوش است

من خواب یک ستاره ی قرمزندیده ام*
هرگز کسی نیامده اما دلم خوش است

این درد مثل یک سرطان ریشه کرده است
مرگم رسیده و به مداوا دلم خوش است

دنیا همان و درد همان،زندگی همان
من هم یکی شبیه شماها دلم خوش است



مرجان بیگی فر


شعر هفته ی سی ام

"پر کن پیاله را"

 کز یاد چشم تو ؛ بیمار و خسته ام

گویی پیاله هم دوری نمی زند

در کنج میکده تنها نشسته ام

پر کن پیاله را

تا خط هفتمش

وز رنگ موی خویش

کهنه شراب من ! سرمست کن مرا

سرمست کن مرا ، ای ساقی شراب

همچون مقنی ِ فاتح به چاه آب

من مست روی گُل

او مست بوی گِل

"پرکن پیاله را"




"سارا چاهیان بروجنی"


شعر هفته ی بیست و نهم




انگار چشمان تو را حال تماشا نیست
تاریخ پشت پلک هایت بود و حالا نیست

بانو به عهد دردهای کهنه برگشتی
این چهره ی در هم کشیده از تو آیا نیست؟

موسیقی خش دار تیغ و دار قالی ها
باور کن این تنها صدای خوب دنیا نیست

نم می کشد چشمان تو هر شب در این پستو
چشمان بی رنگی که رویایی در آن ها نیست

از بغض های خورده و از خنده های تلخ
بدبختی هر روزه ی یک زن که پیدا نیست

بیرون از این خانه، از این پس کوچه ، از این شهر
دنیا شبیه دردهای مضحک ما نیست

غم تکه تکه چشمهایت را به یغما برد
تاریخ پشت پلک هایت بود و حالا نیست



((راضیه صابریان بروجنی))

شعر هفته ی بیست و هشتم

1


گل کرده است غنچه ی زرد بهانه ام
می خواهمت که سبز شوی روی شانه ام

من ختم روزگار غم انگیز شاعران
این شعرهای بسته زبان هم نشانه ام

خالی شده ست بستر من از وجود تو
خشکیده است مثل خودم رودخانه ام

مرثیه خوانده اند مرا جغد های شوم
در سطرهای رقص کنان ترانه ام

چون شاخه های پیر صنوبر شکسته ام
از یاد برده اند تبرها ، جوانه ام

این اعتصاب آخر گنجشک خسته است
بیخود گذاشتی به قفس آب و دانه ام

آماده ام خدای غضبناک هر چه شعر
مزدور واژه ها بزند تازیانه ام

حالا سکوت ممتد من حرف آخر است
فریاد گنگ حنجره های زمانه ام

جز مرگ کو کتیبه ی دلسنگ دیگری
تا اینکه در زمانه کند جاودانه ام



مرجان بیگی فر



شعر هفته ی بیست و هفتم

(( سال نو مبارک ))


بی پنجره، بی روزن، آزادی ندارم
سرتاسرم خشکیده، آبادی ندارم

مسعود سعدم آنچنان در نای*محبوس
کز حنجرم یارای فریادی ندارم

شیرین به این تلخی کجا دیدید،آری
ازبس که تلخم هیچ فرهادی ندارم

از دستگاه ظلم،شوری برنیامد
یک سر نوایم،نغمه ی شادی ندارم

فرقی ندارد زنده رودم یا که چیچست
ازبیخ و بن نابود،بنیادی ندارم

از یاد شاید برده ام زن بودنم را
از یاد بردم حق آزادی ندارم



*نام زندانی ک مسعودسعد سلمان درآن زندانی بوده است.



(مرجان بیگی فر)

شعر هفته بیست و ششم


زن با شروع بارش باران نفس کشید

آری دوباره این تن بی جان نفس کشید

سنگینی سیاه تنش روی جاده بود

آن را بغل گرفت و خیابان نفس کشید

آزادی گرفته شده تار بسته بود

فریاد زد دوباره و میدان نفس کشید

بازار مثل کودک بی غصه ذوق کرد

بازار زیر قیمت ارزان نفس کشید

مردی دوباره قهقهه زد در جنوب شهر 

وقتی میان سفره ی او نان نفس کشید

یک رفتگر بروی زمین گرد و خاک کرد
یک گربه سرفه کرد و ایران نفس کشید


(مرضیه رزازی بروجنی)


شعر هفته ی بیست و پنجم

 

صدایی دور،

می بُردم،

به چشم خالی آن زن،

که گیسوانش را

روی صورت زمین می ریخت

وسیب گمشده ی ماه را،

سرخ ِبوسه اش می کرد

صدایی دور،

می برُدم،

به هُرم آن دستی

که می رویید،

برشانه های سایه ای مرده،

وبوی روزهای دور را می داد...

صدایی دور،

می برُدم ،

به وهم ِ یک کابوس،

که زندگی،نام مقدس آن بود...



(( سمیرا عکاشه ))

 

شعر هفته ی بیست و چهارم



یکسره می ریخت
روی نیمکت ها در ازدحام روز
برگ خاطرات درخت پیر

گنجشک ها روزهای رفته را
در چشم های تو آواز می کنند
در عمق انتظار با شکوه تو می نالند

یکریز می ریخت
رخوت خسته ی پاییزی
بر شانه های منقلبی که در چشم های تو تکرار می شد
و حجم رنگین پاییزی
بدون تشویش می بارید
بدون ترس عریانی
در دود اضطرب تو گم می شد

در سپیدی مکرر تکرار
آه بهانه های تو گم شده اند
شمار برگها هرگز



((زیبا محیسناوی دریس))

َشعر هفته ی بیست و سوم

جای تو خالیست ... اینجا می گذارم نقطه چین
از تمام واژها دار و ندارم نقطه چین

بعد تو فرسنگ ها فرسنگ خط فاصله
بعد تو دیگر تمام روزگارم نقطه چین

با تو رفته ابر باران آور پاییزمان
آه روی این غزل باید ببارم نقطه چین

"گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن"
نه! زمستان است بی تو هر بهارم نقطه چین

جای شب بو هایمان باید پس از این روز ها
توی گلدان های دلتنگی بکارم نقطه چین

فاعلاتن انتظار و فاعلاتن انتظار
می گذارد شعر جای انتظارم نقطه چین

وای می ترسم که آخر شعرهای ناتمام ...
جای بگذارند بر سنگ مزارم نقطه چین


(( مرجان بیگی فر )) 

شعر هفته ی بیست و دوم

*انجمن ادبی فرخی از تاریخ 17 آبان 1391 به بعد

با هیچ انجمن و تشکل ادبی دیگری برای انجام

برنامه ی مشترک همکاری نخواهد کرد.


کبوتری اگر به بام مان بود

تمام آسمان به نام مان بود

خدا به بام خانه  دانه می ریخت

و عشق حرف صبح و شام مان بود

سفر به خیر،حال بالتان خوش؛

دعای بعد هر سلام مان بود

ولی به خون کشید بال ما را

همان که گفت هم کلام مان بود

هزار لاله خون شد از زمانی

که دور لذت مدام مان بود

نه بستر زمین ، نه بوسۀ سنگ

همیشه مهر  خاک، دام مان بود

صفیر سرفه خندِ کینۀ سنگ

تمام بغض ناتمام مان بود

یکی یکی به دام دل سپردیم

چه غربتی در ازدحام مان بود

شبی ز عطر،کوچه پر شد، اما

شکوفۀ خیال خام مان بود...


ابوالفضل سپاهی بروجنی

شعر هفته ی بیست و یکم

با سلام و عرض ادب خدمت همشهریان و ادب دوستان 

بعد از اتفاق ناگواری که برای غنچه های پرپرشده مان افتاد، نه فقط شاعران شهرمان

 بلکه شاعران سراسر ایران با احساسی جریحه دار شده در سوگ این حادثه ی غم انگیز

مرثیه سرودند و این شعر نیز تقدیم به این حادثه که قریب چهل روز از آن می گذرد ...

یک مرثیه ی پاییزی :


زانو زدن در غم ، غمی بی وقفه تکراری

چشم من و چشم تو در این حس بیزاری

فردا همین ابری ترین امروز خواهد بود 

وقتی که در تقویم من پاییز می کاری

دارم در این دلتنگی هر روزه می پوسم 

این روزها آیا تو هم حال مرا داری ؟

پرپر زدن در این قفس یعنی جنون محض

وقتی که پشت هم فقط دیوار بشماری

من با وجود دردهایم باز می خندم

دارد مرا له می کند این خویشتن داری

سنگین شده این شانه ها بر دوش من دیگر

قد خودم؟ نه! بیشتر غم دارم انگاری

تقدیر یعنی چیزهایی که نمی خواهی

یعنی بجنگی تا زمانی که نفس داری


راضیه صابریان بروجنی

شعر هفته ی بیستم

بیرون زده یک بیت شعر ازکوله بارمرد

همراه  او  راهی  شده   پروردگار   مرد

سمفونی برخورد  باران  و  زمین  و بعد

بر سنگفرش  کوچه  عکس  موجدار مرد

هم خوانی  نت های مرد و قطره های آب

اما   همه   بیزار   از  تکرار  کار  مرد

یک  دهکده  پشت  سرش  آماج  تهمت ها

حرف  رکیک  و حرکت  دیوانه وار  مرد

بعد  از  گذشت  نیم قرن از  تلخی  آن شب

اصلا   نیفتاده  به   این جا ها  گذار   مرد

حالا     تمام    باد ها   آهنگ   می سازند

از  روی  باقیمانده ی  نت های  تار  مرد


مرضیه رزازی بروجنی

 

شعر هفته ی نوزدهم

این هفته 8 شهریور 1391 به دلیل برگزاری جشنواره موسیقی محلی کشور 

 جلسه ی انجمن برگزار نشد لذا از دوستان خواهشمندیم هفته ی آینده همچنان به 

 انجمن بیایید


یک شعر:



دو چندان می شود هر بار با یاد تو نیرویم
تویی که
بسته ای این مهره را روزی به  بازویم

سوار اسب، دنبال نشان خود به هر راهی
خبر می گیرم از شاهی که رخ گردانده از رویم  

پسر عشق پدر را همچنان در سینه اش دارد
همیشه عشق، شیرین است  وقتی از تو  می گویم

میان کارزار امروز دنبال تو می گردم
مگر چشمی بچرخانی به سَبٌکی آشنا، سویم

دریغا آن که در او، من دلی یکرنگ می دیدم  
به نیرنگ عاقبت امروز خنجر زد به پهلویم

به جام نوشدارو ها نیازی نیست بعد از این 
 که می میرم ولی خم هم نمی آید به ابرویم


 

 ((سلیم غلامی بروجنی ))

شعر هفته ی هجدهم

سلام به هنرمندان گرامی و شاعر

این هفته 18 مرداد 1391 در عصرگاه چهارشنبه ای دیگر دور هم
شعر خواندیم و تازه کردیم هوایمان با واژهای ناب احساس و آرایه

شعر های خوبی شنیدیم جای دوستان خالی
و اما شعر برگزیده که این هفته دو شعر از یک شاعر هست:

1

شروع می شود این قصه از خودآزاری
"یکی نبود" غزل های کوچه بازاری

که عاشقانه برایت غزل بگویم تا
دوباره بر سر شعرم کلاه بگذاری

شب است و من به تماشای آسمان رفتم
تو هم شبیه منی؟ ها؟ هنوز بیداری؟

نگاه کن به خدا توی قصه گم شده ام
شبیه بچه نشستم به گریه و زاری

درست ساعت 2 قرص خواب بی اثر است
تو با شماره ی من باز در کلنجاری

پیامکی زدی و گقتی : عاشقت هستم!
الو؟ الو؟ نکند که دوباره تب داری

بخواب قصه ی ما قصه ی درازی شد
هزار و یک شب تنهایی و ولنگاری

و من شبیه تو از قصه میزنم بیرون
نگو چرا؟ نکند خسته ای و بیماری؟

فقط دلم هوس تازه تر شدن دارد
دلم گرفته از این زندگی تکراری

شروع می شوم از گنبد کبود شما
نمی رسم به کلاغ همیشه بیکاری-
که قارقار مدرنش به لهجه ی من بود
سیاه روشن چشمش شبیه من ، آری!

الو؟ اجازه بیایم به خوابتان امشب؟
... 


***

2

 یک نفر بی خبر دلم را برد، با خیالی که در سرم انداخت
گم شدم در مسیر خوشبختی، هی مرا توی پیچ و خم انداخت

چشمهایش شراب نابی بود، یک غزلگوی هفت خط که شبی
آن قدر زل زدم به چشمانش تا مرا فکر جام سم انداخت

کاش شاعر نمی شدی و خدا، سر راهم نمی گذاشت تو را
شعر ما را به هم گره زده و شعر ما را به جان هم انداخت

چشم من ارتفاع پستی بود، که تو از آن سقوط کردی و اشک
دست من را کشید سمت خودش، توی دریای درد و غم انداخت

دل من قبل مردنش گفته : خط زدم روی هر چه بود  و نبود
دل من این حواس پرت عجول، عشق را آخر از قلم انداخت



مریم آرام

شعر هفته ی هفدهم

با عرض سلام و وقت بخیر

جلسه ی انجمن ادبی فرخی بهتر از هفته های قبل و با حضور پر شور شاعران

و شعر دوستان و به خصوص حضور نورانی استاد حیدر علی طالب پور برگزار شد

این روزهای انجمن من رو یاد سال 82 و 83  می اندازد که خیلی وقت بود آرزوی

بازگشت چنین شور و شوقی در هوای شعری بروجن  رو داشتم

چهارشنبه 11 مرداد سال 1391 روز جلسه ی این هفته بود که

حدود 32 نفر صورت جلسه ی انجمن رو امضا کردند و اما ...


شعر برگزیده :

روی مرز میان باور ها ،یک تن ناتوان زمین خورده ست
یک تن ناتوان که در چشمش، هیبت آسمان زمین خورده ست

گرده ی چاک چاک راهی کور ،زیر شلاق دیو شب می سوخت
از لگد های باد فانوس کهنه ی دیده بان زمین خورده است

حیر ت از چشم راه می بارد ،ابر ها سر به زیر و خاموش اند
دست ها با اشاره می گویند: آه ،رنگین کمان زمین خورده ست

من پر از پرسشم پر از ابهام ،دیدگانم خمار تردیدند
آه مات رخی شدم مردم، "شاه بی شین" تان زمین خورده ست

آتشی در تبر بزن آذر ، پایکوبی کن و بسوزانش
دست های دعای ابراهیم، پیش پای بتان زمین خورده ست

ما فقیران پیر سال اندوز ،ما جوانان حسرت آموزیم
قلک بغض نابه هنگام کودکی هایمان زمین خورده ست

دیگر اینجا قیام بی وقت است، نبض شعرم نمی زند ،افسوس
یک تن ناتوان، ببین ...حالا...با تمام توان زمین خورده ست


((ابوالفضل سپاهی بروجنی))

شعر هفته ی شانزدهم

سلام به همه ی دوستان شاعر

جلسه ی چهارشنبه 4 مردادماه سال 91 برگزار شد در حالی که انجمن یکی از شلوغ ترین

روزهای خودش رو پشت سرش گذاشت و حدود 28 نفر به انجمن اومدن که در نوع خودش

خیلی خوشحال کننده بود ...


و اما شعر برگزیده این هفته :


گاه گاهی شلیته می پوشی با لچک های ساتن گلدار
پی روبند های مشکی تر در مِزون های کهنه ی قاجار

هی خودت زیر و رو کنی خود را که به زن بودنت نمی ارزی
ریشه ات کنده می شود زیر پای این نوچه های غیرت دار

مرد این خانه پیر شد اما قد قدّاره اش برش دارد
آنقدر که هنوز می لرزاند اخم هایش تن تو را هر بار

آینه بود و ژست خاتونی که همه شهر زیر پایش بود
زرق و برق درشکه هایی که با تو می رفت تا خود دربار

لمس دنیا درون رویایی که به دستت نمی رسد هرگز
حسرت یک نفس خودت بودن دور از این مطبخ و در و دیوار

گنجه و قفل های صد منی اش قد بغض تو آه سنگین است
غیر از این ها برای تو نگذاشت مادرت ارث بهتری انگار


((راضیه صابریان بروجنی))

شعر هفته ی پانزدهم

با سلام دوباره
این هفته انجمن ادبی فرخی در روز چهارشنبه 21 تیرماه سال 1391 برگزار شد که ابتدای جلسه با
بحثی درمورد تقابل دوگانه ی کلمات و بار منفی و مثبت کلمه ی "سایه" در شعر شاعران ایران به کوشش
اسماعیل حکمتی از اعضای انجمن فرخی پیگیری شد و اشعاری از کتاب "نامه های کوفی" اثر سعید  بیابانکی نیز زینت بخش فواصل شعر خوانی دوستان شد و اما ...


شعر برگزیده:

بگذار در چشمه با باد مهتاب شب ها برقصد
همپای این ساز زخمی یک مرد تنها برقصد

بگشای آغوش خود را چون سرو تا پیچکی مست
بر روی ایوان مهتاب با صد تمنا برقصد

ای حرف ناگفته ای "زن" حرفی بزن تا بدانم
این مرد دیوانه امشب زاری کند یا برقصد؟

در دل نمی ماند این عشق هندوی افسونگر من
تا کی به ساز تو باید این مار کبری برقصد؟

ای شعله گیسو چه کردی تا کوه با رخت تورش
همچون عروسی به گردت پروانه آسا برقصد؟

دزدیده سر می کشید از دیوار شب ماه و شب آه
می بست چشمان خورشید را تا مبادا برقصد

می رفت آن ناخدا تا خلخال های بلورین
در پای چشمان خیس خاتون دریا برقصد

زخمی که با قلب بلبل یک عمر نان و نمک خورد
برخاست تا بر زبان شیرین گل ها برقصد

سرگیجه دارد نگاهم گرداب مستم که باید
در قعر خود با سماعی غمگین و زیبا برقصد

نان و شرابی بیاور، تا بعد از این شام آخر
روی صلیبی غم آور، ایمان عیسی برقصد

بر دوش نمناک کوچه مردی که تابوت خود بود
می رفت تا در دل شب بی دست و بی پا برقصد


ابوالفضل سپاهی بروجنی


شعر هفته ی چهاردهم

سلام

بعد از مدت ها دوباره قصد کردیم وبلاگ انجمن فرخی را روبه راه کنیم

و بهتر از قبل و کاملتر و با استفاده از امکانات بیشتر پیش بیاییم ... 

امیدواریم که شما نیز در این کار ما را به صورت شایسته ای یاری کنید:

شعری که می خوانید از دو هفته پیش انجمن هست ولی از هفته ی آینده

کاملا به روز تر و همگام با برگزاری جلسات پیش خواهیم رفت .

در ضمن یک فایل پی دی اف از گلچین غزل های قوی و پخته ی

معاصر رو لینکش رو میذارم که بچه های انجمن و سایرین دانلود کنن

که مطمئنن توی پیشرفت شعرشون اثر خواهد داشت :


گلچین غزل شماره 1

شعر برگزیده:

 

باران به بغض یک زن تنها نیاز داشت
شیشه برای گریه فقط "ها" نیاز داشت

آهش دوباره شیشه ی درمانده را گرفت
زن بغض کرده بود و کسی را نیاز داشت

انگشت روی شیشه کشید و نوشت "غم"
"غم" گریه شد درونش و حالا نیاز داشت
سر روی زانویش بگذارد که هق هق اش
جایی برای دفن صداها نیاز داشت

باران به شیشه خورد و غمش خورده شد،و بعد
دل درد می کشید و مداوا نیاز داشت

دلشوره ای گرفت و شبش تلخ تلخ شد
چون ماهیان تشنه به دریا نیاز داشت

زل زد به جاده ، سرخ شد و پرده را کشید
جیغ بنفش پرده ، تماشا نیاز داشت

این بغض لعنتی که امانش نداد ... رفت
یک زن به شانه های تو اینجا نیاز داشت




مریم آرام

بزرگداشت استاد حیدرعلی طالب پور


بزرگداشت شاعر محلی و ادیب شهرستان بروجن 

حیدر آقا طالب پور بروجنی

سه شنبه 26 اردیبهشت ماه 1391

ساعت 4 بعد از ظهر در فرهنگسرای بروجن

...

این شاعران اگرچه غزل ها سروده اند
نام  تو بر لبان خود آسان نمی برند

ران ملخ به پیش سلیمان؟!! قبول نیست
در پای بیت های تو جز جان نمی برند

جادوی واژه های تو هست و به شهر نیست
انگشت حیرتی که به دندان نمی برند

 حتی خود بیان و معانی و واژه ها
از هیچکس به غیر تو  فرمان نمی برند

در بند خواستندت و باور نمی کنند 
رندان عشق، راه به زندان نمی برند

قله نشین قافی و این دشمنان هنوز
 راهی به جایی از سرکتمان نمی برند

تا فالگوش، پشت در خانه مانده اند
فیض از کلام پخته ی عرفان نمی برند

یوسف در انتظار نمان، این برادران
 حتی خبر به مقصد کنعان نمی برند

یعقوب های عشق که یاد تو مانده اند
شب را بدون گریه به پایان نمی برند

این بیت ها چراغ به دستند و بی گمان
راهی به آفتاب درخشان نمی برند

این شعر، پیشکش شده را هم قبول کن
هرچند بار زیره به کرمان نمی برند

...

سلیم غلامی بروجنی


شعر هفته ی سیزدهم

آهوی چشمهای مرا در نظر نداشت

وقتی کمین نشست و به چشمم گذر نداشت

موجی که زیر روسری ام سر به سنگ زد

آه از سواحل دل سنگش خبر نداشت

گاهی سی و سه پل به نگاهش زدم ، ولی

او که چهل ستون دلش لرزه برنداشت

گفتم غمم بدر برود بعد ماه ها

وقتی که مشتری شد و عقرب ، قمر نداشت

نه ...شور و شر نداشت ، مرا در نظر نداشت

شاید که خنده هام برایش شکر نداشت

گفتم به در بگویم و دیوار بشنود

دیدم که دربه در شده شعری که در نداشت :

نازل شدم که سوره به سوره بخوانی ام

این آیه های یأس درونم اثر نداشت

دارم به چشمهای تو ایمان می آورم

این زن به فصل سرد تو ایمان مگر نداشت؟


مریم آرام



شعر هفته ی دوازدهم

گاهی به جای پنجره های غبار زده

شک می کنم به گریه ی این ابر زار زده

شک می کنم به شعر، به احساس شاپرکی

کز شعله های شمع پرش را کنار زده

از شعر گفتم آه ...که غرق هوا شده و

دل را حباب گونه به بحر شعار زده

چوب حراج خورده به دار و ندار دلِ

حلاج بغض های گلو گیر دار زده

"زن" ؛فعل امر دم زدن از عشق هم شده است

یک "حال ساده" در هیجانی خمار زده

اینجا بهای ننگ گذشت از شرافت و نام

پوسید دین در این کپر احتکار زده

کی می شود که قاصدکی از سفر برسد

کای پلک های خسته ی از انتظار زده؛

وا می شود شبی به نمی بغض پنجره ها

ها ،زندگان مرده دل روزگار زده

باران به خواب دیده درختی که با لب خشک

نارنج بوسه بر گل روی بهار زده...


ابوالفضل سپاهی بروجنی