حیدرعلی طالب پور پدر شعر محلی بروجنی در گذشت...
تقویم خود نگاشت ... حیدر آقا بزرگ مردی از تبار حافظانه ی شعر بود

دانشسرا بی تو عزادار است و دیگر
اسمش شده ماتم سرای شهر حیدر
"اَمروز زدس یک قُلف صد من سر دِلُم غم"
این جمله را حس می کنم صد بار بهتر
وقتی که می آید به یادم روز مرگت
وقتی که چشمان بروجن می شود تر
مثل عقابی بر فراز شعر این شهر
قله نشین قاف بودی و زدی پر
یک بار دیگر به عقب برگرد و از خاک
یک فالگوش و یک بغل حافظ بیاور
سارا چاهیان
هجوم درد و بهت و سایه و سنگینی دیوار
پر از بغضم " زدن یک قلف صد من سر دلم" انگار
کلاه پشمی و یک پیرمرد و یک بغل حافظ
شبیهت عصر جمعه رد شد از این کوچه و بازار
صدای گامهایت دور شد از انجمن دیگر
بگو کابوس می بینیم، محکم تر قدم بردار
ته این راهرو نبض عصایی که نخواهد زد
تو را در خاطرات بعد از اینم می کنم تکرار
تو را هر چارشنبه پشت یک تصویر خواهم دید
تو را در قاب عکسی سرد و ساکت روی این دیوار
به آتش می کشی شهری و سمت قاف می کوچی
از این تابوت برخیز و سر از این شانه ها بردار
راضیه صابریان
هر بار که یادت میفتادم ، هر بار که می دیدمت از
دور
دلشوره بر جانم میفتاد و دل ناگرانت می شدم
بدجور !
تو سرو بودی ، سرو سبزی که ، از نارون ها سایه
ات کم شد
پاییز آمد سایه ها را چید ، پاییز آمد آنقدَر
مغرور ...
حالا صدای شعر خواندن هات ، پیچیده توی خانه ام
هر روز
آه...این نوار از درد می پیچد ... هی جامه بر تن
می درد سنتور
با « فال گوش » ات زندگی کردم ، « قله نشین قاف
» یعنی تو
ای شعر تو هم لهجه ی باران ! زخم اش شبیه زخمه ی
ماهور !
لبخند تلخ شعرهایت را ، حل می کنم در چای با
گریه
بعد از تو شعرم از دهان افتاد ، دارد قلم هی می
زند هاشور
حالا بروجن سرد و افسرده ست ، این کوچه بی تو
واقعا مرده ست
این انجمن غمگین و سرخورده ست ، این انجمن تاریک
و سوت و کور ...
حالا تو رفتی و شدی اینجا ، حسن ختام شعرخوانی
ها
وقتی که می خوانند مجری ها ، یک فاتحه ... استاد
طالب پور ! ...
مریم آرام
بی تفاوت رد شدم یک عمر از اشعار تو
بچگی کردم، بزرگا!
سال ها در کار تو
دیر فهمیدم که بودی وقتی از آن روزها
سهم من شد حال و روز خسته و بیمار تو
سال ها بودی، نمیدیدم تو را دور و برم
حال محرومم چه بیرحمانه از دیدار تو
نیستی دیگر بشینی زیر سایه در چمن
بی تو باید بگذرم هر بار از بلوار تو*
یک بروجن شعر باقی مانده است از دفترت
آه حالا این من و این مخزن الاسرار تو
"
امروز اِنگاری زدن یک قلفی صد من سر دِلُم"*
کاشکی بهتر کند حال مرا اشعار تو
مرجان بیگی فر